سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
[ و چون دهقانان انبار هنگام رفتن امام به شام او را دیدند ، براى وى پیاده شدند و پیشاپیش دویدند . فرمود : ] این چه کار بود که کردید ؟ [ گفتند : عادتى است که داریم و بدان امیران خود را بزرگ مى‏شماریم . فرمود : ] به خدا که امیران شما از این کار سودى نبردند ، و شما در دنیایتان خود را بدان به رنج مى‏افکنید و در آخرتتان بدبخت مى‏گردید . و چه زیانبار است رنجى که کیفر در پى آن است ، و چه سودمند است آسایشى که با آن از آتش امان است . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :11
بازدید دیروز :20
کل بازدید :44350
تعداد کل یاداشته ها : 154
97/7/23
6:1 ع

بعد از آن که در رابطه ام با وحید شکست خوردم، با خودم عهد کردم دیگر با هیچ پسری دوست نشوم. هدف من از دوستی، آشنایی برای ازدواج بود اما نمی دانم چرا وحید به همه چیز پشت پا زد. 4 ماه از این ماجرا می گذشت و من برای عوض شدن حال و هوایم به پارک نزدیک خانه مان رفته بودم.

 روی نیمکتی نشستم و در حال و هوای خودم بودم که ناگهان صدای پسر جوانی توجه ام را به خود جلب کرد. او که جوان خوش تیپی بود خودش را شایان معرفی کرد و خیلی سریع توانست با حرف هایش اعتمادم را به خودش جلب کند. این مقدمه آشنایی ما بود و در ادامه رابطه من و شایان صمیمی تر شد.

 شایان گفت به زودی به خواستگاری ام می آید و تمام تلاشش را برای خوشبختی ام انجام می دهد.

 این حرف ها باعث شد به او اعتماد کنم و یک لحظه هم به او شک نکنم.یک روز که برای دیدن شایان به همان پارک رفته بودم گوشی تلفن همراهم را به بهانه نصب نرم افزار گرفت اما چند لحظه بعد فهمیدم تصاویر خصوصی ام را برای تلفن همراهش بلوتوث کرده است.

 چند دقیقه بعد بود که ناگهان رفتار پسر مورد علاقه ام به طور کلی تغییر کرد. او عکس های خصوصی را که از من در گوشی اش داشت نشان داد و تهدید کرد اگر رابطه ام را با او قطع کنم عکس ها را در اینترنت منتشر و آبروریزی می کند.

 نمی دانستم باید در برابر تهدیدهای شایان چه کنم با این حال تلاش کردم هیچ کس از این موضوع باخبر نشود تا خودم این مشکل را رفع کنم.چند روز بعد شایان تماس گرفت و گفت باید درباره موضوع مهمی با من صحبت کند. او نشانی آپارتمانی را داد و از من خواست هرچه زودتر به آن جا بروم. من هم که فکر می کردم قرار است مشکلم با او رفع شود به آنجا رفتم.

 وقتی وارد شدم شایان خیلی سریع در را از پشت قفل و من را در آنجا زندانی کرد. ابتدا سعی کردم با داد و فریاد کمک بخواهم اما هیچ کس در آن اطراف نبود و صدایم به جایی نمی رسید. شایان من را  در آنجا حبس کرد و چندین مرتبه مورد آزار و اذیت قرار داد. لحظات سخت و عذاب آوری بود. نمی دانستم باید چه کار کنم. مدام گریه و به او التماس می کردم تا رهایم کند اما فایده ای نداشت. سرانجام شایان من را به یکی از محله های خلوت شهریار برد و در آنجا رهایم کرد. 

آن لحظه فقط به اشتباه خودم فکر می کردم. به این که چرا باز هم فریب خوردم و آبروی خودم و خانواده ام را به بازی گرفتم. ای کاش زمان به عقب برمی گشت. آن وقت دیگر هیچ وقت مرتکب چنین اشتباهی نمی شدم. کاش حداقل اشتباهم را با اشتباه بعدی ادامه نمی دادم حالا به مجتمع قضایی بعثت آمده ام تا این ماجرا را پیگیری کنم.


91/10/25::: 10:3 ع
نظر()
  
  

آشنایی من و نیما خیلی اتفاقی بود. او با حرف هایی که می زد عقلم را ربود و با تمام وجود دلبسته اش شدم.

 پس از گذشت مدتی موضوع را به مادرم اطلاع دادم و از او راهنمایی خواستم. مادرم می گفت چون پدرم مردی متعصب و سختگیر است نباید فعلا در این باره به او چیزی بگوییم و پس از آن که پسر مورد علاقه ام به خواستگاری ام آمد، ما طوری مقدمه چینی می کنیم که این ازدواج سر بگیرد و من به خواسته دلم برسم.

او که از ازدواج اجباری با پدرم دل خوشی نداشت معتقد بود به هر قیمتی که شده من باید با پسر مورد علاقه ام ازدواج کنم تا در کنار مردی که دوستش دارم زندگی کنم و یک عمر حسرت نخورم.

دختر جوان در دایره اجتماعی کلانتری 22 مشهد افزود: رابطه من و نیما با حمایت های مادرم ادامه یافت. البته نیما نمی دانست که مادرم از این موضوع خبر دارد و ما هر موقع فرصتی به دست می آوردیم با هم قرار ملاقات می گذاشتیم و به پارک می رفتیم.

متاسفانه نیما پس از جلب اعتمادم از من خواست سوار خودروی او بشوم تا درباره برگزاری مراسم خواستگاری و ازدواج مان تصمیم بگیریم.

 هوا خیلی سرد بود و من خواسته اش را پذیرفتم. اما در حالی که با سرعت خیلی کم در خیابانی خلوت حرکت می کردیم ناگهان نیما توقف کرد و جوان دیگری هم سوار خودرو شد.

 من با ناراحتی از این بابت گفتم چرا این پسر را سوار ماشین کردی؟در این لحظه نیما و پسر غریبه با برخوردی خشن تهدیدم کردند که بهتر است برای حفظ جانم سکوت کنم.

 آن ها در حالی که سرم را بین دو صندلی گرفته بودند مرا به بیابان های اطراف شهر انتقال دادند و... نیما و دوست حیوان صفتش سپس با این ادعا که از من فیلم برداری هم کرده اند و اگر یک کلمه حرف بزنم آبرو و حیثیتم را به باد خواهند داد! در نزدیکی خانه رهایم کردند و متواری شدند.


  
  

فکر می کردم آشنایی من با حامد که برای انجام کاری به محل کارم آمده بود یک اتفاق عالی در زندگی ام بود، اما حالا می فهمم عجب اشتباه بزرگی کرده ام.

دختر جوان در دایره اجتماعی کلانتری 36 مشهد افزود: من و حامد چند ماه به طور پنهانی و بدون اطلاع خانواده ام با هم رابطه داشتیم و هر موقع دلتنگ هم می شدیم در پارک قرار ملاقات می گذاشتیم.

 او در این مدت با وعده های پوشالی مرا خام کرد ولی پس از آن که این رابطه مثلا عاطفی به سوءاستفاده های مکرر ختم شد خودش را کنار کشید و گفت خانواده اش راضی به این ازدواج نیستند.

نمی دانستم چکار کنم و با نگرانی عجیبی که داشتم به سراغ دوست حامد رفتم تا از او کمک بگیرم.

من واقعیت را برای این پسر جوان تعریف کردم و او که به ظاهر خودش را خیلی ناراحت نشان می داد گوشی تلفن را برداشت و در تماس تلفنی که با حامد داشت او را به باد فحش و ناسزا گرفت. 

دختر جوان افزود: احسان به من قول داد که کمکم کند اما چند روز بعد او تماس گرفت و در دیداری که با هم داشتیم ادعا کرد با حامد قطع رابطه کرده است.

آن روز احسان گفت همیشه به دوستش حامد حسودی اش می شده که چه دختری را برای ازدواج انتخاب کرده است و حالا که چنین خیانتی در حقم شده است حاضر است یک عمر در کنارم باشد و مرا به خوشبختی برساند.

او با حرف های احساسی مرا تحت تاثیر قرارداد و متاسفانه دوباره فریب خوردم و مرتکب خطای دیگری شدم. من و احسان با هم قرار ازدواج گذاشتیم ولی او اصرار داشت چند ماه دندان روی جگر بگذارم و صبر کنم تا کمی به کار و کاسبی اش سر و سامان بدهد تا روزی که به خواستگاری ام خواهد آمد حرفی برای گفتن داشته باشد.

 متاسفانه این رابطه نیز رنگ و بوی دیگری به خود گرفت و ... .دختر جوان افزود: احسان هم به من خیانت کرد و حالا می گوید بهتر است برای همیشه همدیگر را فراموش کنیم!!!


  
  

 

با چند دختر جوان رابطه خیابانی داشتم و آ ن ها را با وعده های دروغین خام کرده بودم.من همیشه نصیحت های مادرم را به مسخره می گرفتم و می گفتم مرا به حال خود بگذارید تا روزهای خوش جوانی ام را سپری کنم و ...! 

اماراست می گویند که دست روی دست بسیار است چون با موضوعی روبه رو شدم که فهمیدم پاکی و عفت بهترین و گران بهاترین گوهر وجود آدمی است.پسر جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد گفت: سرتان را به درد نیاورم من و 2تن از دوستانم با پول تو جیبی که در اختیار داشتیم هر روز در خیابان ها به دنبال دختران و زنان بزک کرده ای راه می افتادیم که درصدد بودند جیب هایمان را خالی کنند.

حدود 2هفته قبل، یکی از دوستانم با آب و تاب برایم تعریف کرد که با دختری باکلاس آشنا شده است و ارتباط زیادی باهم دارند. دوستم با این حرف ها مرا نیز وسوسه کرد تا از آن دختر خانم سو ء استفاده کنم.او یک روز با آن دختر قرار گذاشت و مرا نیز در ویلای پدرش مخفی کرد طبق نقشه ای که در سر داشتیم قرار بود وقتی آن دختر جوان به داخل باغ آمد من نیز ...!

پسر جوان نفس عمیقی کشید و با حالتی تاسف بار افزود: داخل باغ منتظر دختر خانم بودیم که دوستم گوشی تلفن همراه خود را روشن کرد و گفت: از ارتباط خود با آن دختر فیلمبرداری کرده است. در این لحظه با لبخندی گوشی را از دست او قاپیدم تا آن تصویر کثیف را ببینم اما وقتی دقیق نگاه کردم متوجه شدم آن دختر جوان خواهر خودم است که ...! کنترل خودم را از دست دادم و بدون آن که چیزی بگویم با دوستم درگیر شدم.

من او را حسابی کتک زدم. دوستم نیز مقاومت می کرد و با میله ای که در دست داشت آن چنان ضربه ای به بدنم زد که استخوان دستم خرد شد و دچار مشکل جدی شدم. الان دست راستم از کار افتاده است و حس و حرکتی ندارد. پسر جوان قطرات اشک را از روی صورتش پاک کرد و گفت: حالا می فهمم دخترانی که طعمه هوس های شیطانی من شده اند خانواده دارند و بی احترامی به ناموس مردم یعنی زیرپا گذاشتن ناموس خود آدم! من از تمام جوان ها خواهش می کنم غیرت داشته باشند و ایام جوانی خود را با گناه و معصیت آلوده و سیاه نکنند 


  
  

دوستم در گوشه ای ایستاده بود و با لبخندی مرموزانه نگاهم می کرد. من هر چه با گریه و ناله خواهش و تمنا کردم تا خودم را از چنگ 3 جوان حیوان صفت نجات بدهم فایده ای نداشت و ...!

دخترجوان در دایره اجتماعی کلانتری 35 مشهد افزود: بدبختی من از روزی شروع شد که به دختری به نام ندا آشنا شدم. ما در یک مجلس عروسی همدیگر را دیدیم و بدون آن که شناختی از یکدیگر داشته باشیم در مدت کوتاهی با هم انس گرفتیم.

 او یک روز با این بهانه که می خواهد مرا برای برادرش خواستگاری کند فریبم داد تا با پسری که ادعا می کرد برادرش است، دیدار کنم.ما آن روز سوار خودروی پراید سفیدرنگی شدیم و ندا می گفت این گل پسر خوش تیپ، داداش من است و می خواهد با تو ازدواج کند.

دخترجوان قطرات اشک را از روی گونه هایش پاک کرد و افزود: ندا و آن پسر حیله گر ابتدا مرا به داخل پارکی بردند تا گفت وگوهای اولیه مان را درباره ازدواج و تشکیل زندگی مشترک انجام دهیم و اگر دیدیم با هم تفاهم داریم موضوع را به بزرگ ترها اطلاع دهیم و جلسه خواستگاری رسمی برگزار شود.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوستم گفت: هوا خیلی گرم است و این جا نمی توانم طاقت بیاورم. او با این نقشه مرا به همراه پسر جوان که بعدا فهمیدم با همدیگر هیچ نسبتی ندارند به داخل خانه ای برد.

از همان لحظه ای که وارد آن خانه لعنتی شدم دلواپسی عجیبی داشتم و مدام به ندا می گفتم بیا برویم بیرون و جای دیگری حرف بزنیم، اما افسوس که خیلی دیر شده بود چون ناگهان دو جوان دیگر نیز وارد آن خانه شدند و با توسل به زور و تهدید مرا طعمه هوس های کثیف خود کردند.

در آن لحظات که مرگ خودم را آرزو می کردم دوست خائنم در گوشه ای ایستاده بود و نظاره گر این صحنه های شرم آور بود. نمی دانم چرا چنین حماقتی کردم و سرنوشت خودم را به بازی گرفتم.یادآور می شود، پلیس متهمان این پرونده را با توجه به سرنخ های موجود دستگیر کرده است.http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Abbasiky


91/10/25::: 10:3 ع
نظر()
  
  
پیامهای عمومی ارسال شده