سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بینوا فرزند آدم ، مرگش پوشیده است ، و بیمارى‏اش پنهان ، کردارش نگاشته است و پشه‏اى او را آزار رساند جرعه‏اى گلوگیر بکشدش و خوى وى را گنده گرداند . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :25
بازدید دیروز :69
کل بازدید :76197
تعداد کل یاداشته ها : 154
100/2/29
6:30 ص

مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟"شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم


  
  
  • اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
  • گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهم 
  • گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم 
  • گفت: من رفتنی ام!
    گفتم: یعنی چی؟
    گفت: دارم میمیرم 
  • گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟ 
  • گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد. 
  • گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده 
  • با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟ 
  • فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش 
  • گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ 
  • گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم 
  • کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن 
  • تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم 
  • خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
  • اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت 
  • خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد 
  • با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن 
  • آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی 
  • سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم 
  • بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
  • ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم 
  • گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم 
  • مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم 
  • الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم 
  • حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟ 
  • گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه 
  • آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟ 
  • گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!! 
  • یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟ 
  • گفت: بیمار نیستم!
    گفتم: پس چی؟ 
  • گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن:نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی 
  • مارفتنی هستیم،مگه وقتش فرقی هم داره ؟ 
    باز خندید و رفت، دل من رو هم با خودش برد! 

  
  

 700 بسیجی در مقابل هزاران عراقی! ...  

 او از آن بالا فریاد می زد که تا عمق پل خرمشهر تا چشم کار می کند عراقی ها در خیابانها و کوچه ها همه دستهایشان بالاست! بالاخره ثمره مجاهدات و زحمات فرمانده جوان نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی به ثمر نشست. اتحاد مقدسی که صیاد به دنبالش بود محقق شده و ارتش و سپاه در ائتلافی محکم و ایمانی از فروردین ماه سال 61 جنگیدند و فتح بزرگ را برای همیشه تاریخ نصیب ایران و ایرانیان کردند. اینها روایت شیرین ترین لحظات زندگی صیاد دلهاست... "خواب از سرم پرید، خدا را شکر کردم. همه این اتفاقهای بیست و چند روز یک طرف و این دو ساعت یک طرف. ساعت 5/6 یا 7 صبح بود که به ما خبر دادند رسیدیم به اروند. دشمن آن قدر غافلگیر شده بود که بالگردش صبح زود می خواست بیاید به خرمشهر، نمی دانست که نیروهای ما آن جا هستند با خیال راحت با سقف پرواز 30 تا 0 متری داشت می آمد که یک بسیجی آر- پی- جی اش را می گیرد به سویش و آن را می زند. مثل این که با یک فیلمبردار هماهنگ کرده بود و فیلمبردار هم از این صحنه فیلم می گیرد که بعدها پخش شد. ساعت حدود 7 بود که یک دفعه دیدم شهید خرازی که محل استقرارش درست چسبیده بود به خاکریز خرمشهر، با یک هیجانی گفت که اگر من 700، 800 نفر جور بکنم اجازه می دهید بزنم به خرمشهر؟ پیشنهاد کردم صبر کنید تا بررسی کنیم. کارشناسی کردیم، دور هم نشستیم و بحث کردیم. هیچ کس نظر مثبت نداشت، چون از لحاظ تخصصی جواب نمی داد. منطقی نبود که این 700 نفر را همراه با خط مان از دست بدهیم. آمدیم به او بگوییم ستاد قرارگاه کربلا مخالفت کرده، نمی دانید با چه برخوردی به ما انگیزه داد؛ طوری صحبت می کرد انگار که او فرمانده است. دیدیم اصلاً نمی توانیم قانعش کنیم. من و سردار رضایی متقاعد شدیم که همین طوری رهایشان کنیم تا ساعت 5/7 بشود، دیدیم باز دادش درآمد. آنها رفتند و بعد با ما تماس گرفتند. گفتیم چه خبر است؟ گفتند: هر چه نگاه می کنیم عراقی ها دستها را بالا برده اند! تازه فهمیدیم منظورش چه بود. منظورش این بود که ما 700 نفر با این جمعیت انبوه چه کار کنیم. گفت اگر می شود یک بالگرد بفرستید تا ببینیم عمق اینها کجاست. یک بالگرد فرستادیم. ای کاش صدای آن خلبان ضبط می شد. او از آن بالا فریاد می زد که تا عمق پل خرمشهر تا چشم کار می کند عراقی ها در خیابانها و کوچه ها همه دستهایشان بالاست!" منبع : نرم افزار چند رسانه ای" خرمشهر، شهر مقاومت" نشر الکترونیکی شاهد


  
  
اخبار شبکه دو تلویزیون رژیم صهیونیستی اعلام کرد: کارتونهای ایرانی، هولوکاست را به سخره می‌گیرند.
به گزارش مشرق، پخش چند کارتون از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در سالگرد واقعه ای که هولوکاست نام گذاری شده خشم اسرائیلی ها را بر انگیخت.
به گزارش اخبار شبکه دو تلویزیون اسرائیل در شب چهارشنبه، همزمان با روز یادبود هولوکاست در اسرائیل، ایران کارتونهایی با مضمون انکار هولوکاست از تلویزیون سراسری خود پخش کرد.

 

این کارتون ها در قالب کاریکاتورهایی یهودیان را نشان می‌دهند که داستان‌هایی درباره ظلم و ستم نازی‌ها و مرگ شش میلیون یهودی جعل می‌کنند و از هولوکاست برای غنی کردن خود و همچنین راندن اعراب از فلسطین استفاده می‌کنند.


  
  

 جریان به یک باره حافظ کل قرآن شدن کربلایی کاظم ساروقی

و اما اصل داستان و ماجرا را آن گونه که جناب آقای محمد شریف رازی و دیگران نوشته اند چنین است که، کربلایی محمد کاظم گفت: ماه رمضان بود که از سوی آیت الله حائری(ره) یک مبلّغ مذهبی به روستای ما آمد و ضمن سخنرانی های خویش، دربارة نماز، روزه، خمس، زکات و .کربلای کاظم ساروقی.. بحث کرد و گفت: «هر مسلمانی حساب سال نداشته باشد و حقوق مالی خویش را ندهد نماز و روزه اش صحیح نیست».

من به خانه رفتم و به پدرم گفتم: «شما چرا زکات اموالت را نمی دهی؟» گفت: «پسرجان! این حرف ها را از کجا می گویی؟» گفتم: «این روحانی که از قم آمده می گوید: اگر کسی حقوق مالی خویش، همچون زکات را ندهد مالش حرام است». پدرم گفت: «او برای خودش می گوید». من گفتم: «با این وضع، من دیگر در خانة شما نمی مانم» و به حالت قهر به قم رفتم. پس از مدتی، پدرم کسی را فرستاد و مرا به روستا بازگردانید، و باز هم بحث ما ادامه یافت. من اصرار داشتم او زکات مال خویش را بدهد، او هم می گفت: «این فضولی ها به تو نمی رسد». تا آنکه بار دیگر من خانة پدر را بر سر این موضوع ترک کردم و به تهران رفتم، و آنجا مشغول کار شدم و پدرم باز کسانی را فرستاد و مرا به روستا بردند.

درگیری ما ادامه یافت و با خیرخواهی سالخوردگان روستا، پدرم حاضر شد مقداری زمین و بذر آن را به من واگذار کند تا من به طور مستقل به کار کشاورزی بپردازم و مستقل زندگی کنم. او پذیرفت و یک قطعه زمین بزرگ با هشت بار گندم را به من واگذار کرد. من بی درنگ، نیمی از گندم را به فقرا دادم و نیم دیگرش را کشت کردم و خدای متعال، برکتی داد که در آنجا بی نظیر بود. محصول را برداشتم و به شکرانة لطف خدای متعال با بینوایان نصف کردم و بسیار به فقرا و مستمندان کمک می کردم، و دوست داشتم همیشه یار و مددکار مردمان ضعیف و مستضعف باشم. از این روی ما همواره بیشتر از زکات معمولی در راه خدا انفاق می نمودیم و خداوند هم برکت زیادی به آن می داد. تا آنکه یک روز تابستان که برای خرمن کوبی به مزرعه رفته و گندم ها را جمع کرده بودم، هرچه منتظر شدم بادی نیامد و آسمان کاملاً راکد بود. بالاخره مجبور شدم به طرف ده برگردم. در بین راه یکی از فقرای ده، به من رسید و گفت: امسال چیزی از محصولت را به ما ندادی؛ آیا ما را فراموش کرده ای؟ گفتم: خیر، خدا نکند که من فقرا را فراموش کنم، ولی هنوز نتوانسته ام محصول را جمع کنم و این را بدان که حقّ تو محفوظ است. او خوشحال شد و به طرف ده رفت، ولی من دلم آرام نگرفت. به مزرعه برگشتم، و مقداری گندم با زحمت زیاد جمع کردم و برای آن مرد فقیر برداشتم، و قدری هم علوفه برای گوسفندانم درو کردم و چند ساعت بعد از ظهر، یعنی حدود عصری بود که گندم ها و علوفه ها را برداشته، به طرف ده به راه افتادم. قبل از آنکه وارد ده بشوم، به باغ امام زادة مشهور به هفتاد و دو تن رسیدم. من روی سکوی در امامزاده برای رفع خستگی نشستم و گندم ها و علوفه ها را کناری گذاشتم و به طرف صحرا نگاه می کردم.

 دیدم دو نفر جوان که یکی از آنها بسیار با هیبت و خوش قد و قامت بود، با شکوه و عظمت عجیبی به طرف من می آیند. لباس های آنها عربی بود و عمّامة سبزی به سر داشتند. وقتی به من رسیدند، سلام کردم، پاسخ مرا با محبت دادند. همان آقای با شخصیت اسم مرا بردند و گفتند: کربلائی کاظم! بیا با هم برویم فاتحه ای در این امامزاده برای آنها بخوانیم من گفتم: آقا، من قبلاً به زیارت رفته ام و حالا باید برای بردن علوفه به منزل بروم. فرمودند: بسیار خوب این علوفه ها را کنار بگذار و با ما بیا فاتحه ای بخوان. من هم اطاعت کردم.

من فکر کردم که آنان راه امامزاده را بلد نیستند، امّا هنگامی که حرکت کردیم دیدم آنان جلوتر می روند. ابتدا امامزاده شاهزاده حسین را زیارت کردیم. آنان سورة حمد و قل هوالله را خواندند، و من چون سواد نداشتم به همراه آنان می خواندم و صندوق را نیز می بوسیدم، و دور می زدم، ولی آنان چنین نمی کردند و تنها می خواندند. سپس از آنجا بیرون آمدیم تا به امام زادة دیگری که هفتاد و دو تن می گفتند رفتیم. در آنجا دو امام زاده به نام های امام زاده جعفر و امام زاده صالح دفن اند و یک قسمت هم به نام چهل دختران معروف است. باز هم من دور می زدم و قبر را می بوسیدم اما آنان باز هم فاتحه می خواندند.

همان آقای با عظمت رو به من کردند و فرمودند: «کربلایی کاظم! پس چرا چیزی نمی خوانی؟» گفتم: آقا من ملّا نرفته ام، من سواد ندارم.

گفتند: « نگاه کن به آن کتیبه، می توانی بخوانی». نگاه کردم، کتبه ای دیدم که نه پیش از آن دیده بودم و نه بعد از آن دیدم. نگاه کردم، دیدم به خط سفید و پر نوری این آیة شریفه نوشته شده بود:

إنّ ربّکم الله الّذی خلق السّموات و الأرض فی ستّة ایاّم ثمّ استوی علی العرش یغشی اللّیل و النّهار یطلبه حثیثاً و الشّمس و القمر و النّجوم مسخّراتٌ بأمره ألا له الخلق و الأمر تبارک الله ربّ العالمین... إنّ رحمة الله قریبٌ من المحسنین.

آیه را خواندم، آنگاه جلوتر آمدند، و دست خویشتن را از پیشانی تا سینه ام کشیدند، و سورة حمد را خواندند و به چهرة من فوت کردند. من صورتم را برگرداندم که به آنها چیزی بگویم. ناگهان دیدم کسی آنجا نیست، و از آن آقایی که تا همین لحظه دستشان روی سینة من بود خبری نیست و دیگر از آن نوشته ها هم که روی سقف بود چیزی وجود ندارد. در این موقع دچار ترس و رعب عجیبی شدم، و دیگر نفهمیدم چه شد، یعنی بی هوش روی زمین افتاده بودم. هنگامی به خود آمدم که دیدم شب فرا رسیده است. برخاستم، جریان را فراموش کرده بودم. و در بدنم احساس خستگی عجیبی می نمودم. خودم را سرزنش می کردم که مگر تو کار و زندگی نداری، آخر اینجا چه کار می کنی؟ بالاخره از امام زاده بیرون آمدم و بار علوفه را به دوش گرفتم و به سوی ده حرکت کردم. در بین راه متوجه شدم کلمات عربی زیادی بلد هستم. ناگهان به یاد تشرّفی که روز قبل خدمت آن آقا پیدا کرده بودم افتادم. باز ترس و رعب مرا برداشت. ولی زود خودم را به منزل رساندم. اهل خانه خیلی مرا سرزنش کردند که تا این موقع شب کجا بودی؟ من چیزی نگفتم و علوفه را به گوسفندان دادم و صبح زود آن گندم ها را به در خانة آن مرد مستمند بردم و به او دادم و بدون معطّلی به نزد پیشنماز محل، آقای حاج شیخ صابر عراقی رفتم، و داستان خودم را از اول تا به آخر گفتم. آقای عراقی به من گفت آنچه را می دانی بخوان. من آنها را خواندم. او ساعت ها مرا امتحان کرد. نخست سورة رحمان را پرسید، بعد سورة یس، مریم و سوره های دیگر قرآن را. من از هر کجا پرسید، از حفظ و بدون کوچک ترین لغزش همه را تلاوت کردم. سپس قرآن را بوسیدم. و آقای عراقی به مردمی که آنجا بودند، گفت: مردم کاظم درست می گوید، او مورد لطف قرار گرفته است.  آقای صابر عراقی به زحمت مردم را از خانه بیرون کرد و به من گفت: کاظم اگر جان خودت را دوست داری شبانه از این محل برو. در غیر این صورت به عنوان تبرّک به دست مردم آسیب خواهی دید. گفتم: خرمن و گوسفندانم را چه کنم؟ گفت، من دستور می دهم آنها را حفظ و جمع آوری کنند و پولی هم به من داد و شبانه به ملایر آمدم. آنجا نیز مردم قصه مرا برای آقای سیّد اسماعیل علوی بروجردی که از علمای ملایر بود گفتند و ایشان تشریف آوردند و با من ملاقات کردند و با اصرار مرا بردند، جلسه ای تشکیل دادند و قصة مرا برای شخصیت های ملایر نقل کردند. آنها مرا بسیار آزمایش و امتحان نمودند و همه تعجّب می کردند.

آری این بود جریان عجیب و ماجرای استثنایی کربلایی کاظم.  

کسی که پس از فهمیدن وظیفه، عمل به آن نماید، از نظر روحی سنخیت و همرنگی زیادی با حضرت بقیة الله ـ ارواحنا فداه ـ پیدا می نماید؛ کسانی که ظاهر و باطنشان یکی است و گاهی دیگران به آنها نسبت سادگی می دهند. از این جهت که اینها آنچه را در درون خویش دارند، همان گونه که هست بروز می دهند و آشکار می نمایند و در فکر پنهان کردن آن نیستند. آری، انسان اگر ظاهر و باطنش پاک و خالص شد، فکرش نیز آلوده به خیانت و گناه نباشد، روح او رنگ الهی پیدا کرده، به صفات کمالیّة حضرت ولی عصر(ع) مزیّن می شود.

چنین شخصی حتی اگر نتواند عمل نیکی یا خدمتی به مردم انجام دهد، فکرش دائماً در پی آن است و حداقل دعای نیک می کند. لطف امام(ع) هم به چنین انسان هایی زیاد است. داستان عجیب و شگفت انگیز حافظ قرآن شدن یک مرد عامی، بی سواد، بی آلایش و سادة به تمام معنی، به نام «کربلایی محمد کاظم کریمی ساروقی اراکی»، یکی از همین نمونه هاست، که هزاران نفر از مراجع تقلید، آیات عظام، دانشمندان و اقشار مختلف مردم در داخل و خارج کشور، او را عیناً دیده و آزموده اند.

 

کربلای کاظم ساروقی

کربلایی محمدکاظم کریمی ساروقی (زاده?: 1262، ساروقاراک - درگذشت:  1339، قم)  فردی بی سواد بود  که مدعی حفظ کل قرآن شد. ادعای وی توسط بسیاری از علما، مقامات دولتی و فرهنگیان وقت امتحان و توسط آنان تایید شد. به گفته او، در امامزادگان ? 72تن ساروق یکباره حافظ قرآن شده‌است. مدفن وی قبرستان نوی قم است.

 

کربلایی کاظم در سفرهایی که به شهرهای مختلف داشته‌است با علمای مختلفی برخورد می‌کند و آزمایشهای متعددی از او گرفته می‌شود و همین امر تأییدات افراد مختلفی را به همراه دارد. از جمله: حضرات آیات عظام بروجردی، سید احمد خوانساری، سید صدرالدین صدر، سید محمدهادی میلانی، دستغیب، علامه طباطبایی، مکارم شیرازی، و دیگران.

 

دستنوشته‌هایی ازسید شهاب‌الدین مرعشی نجفی، عبدالله شیرازی، سید احمد زنجانی، مکارم شیرازی در تایید کربلایی کاظم همراه با اشاره‌هایی به ویژگیهای خارق العاده او وجود دارد. همچنین آیت الله دستغیب در کتاب داستانهای شگفت این ماجرا را نقل کرده‌است.

 


در دست‌نوشته‌ای که از سید محمدهادی میلانی موجود است اینگونه نگاشته شده‌است:

 

با ایشان مجالس عدیده در نجف اشرف، در کربلا ملاقاتمان شد، جمعی از اهل علم حضور داشتند و همچنین سایر طبقات هم بودند به انحاء کثیره و به طرق مختلفه از ایشان اختبار شد، حقیقتاً مهارتشان در اطلاع به کلمات و آیات قرآن مجید، امری است بر خلاف عادت. موهبتی است الهیّه و هر شخصی که با ایشان قدری معاشرت نماید، به اوضاع و احوال ایشان در مراحل عادیّه مطّلع شود و قوّه حافظه ایشان را در سایر امور امتحان نماید، کاملاً ملتفت می‌شود و بالوجدان می‌یابد که این گونه تسلّط در معرفت جمیع خصوصیات قرآن مجید، «کرامات فوق العاده». بلکه توان گفت: فرضاً قوّه حافظه، هر اندازه قوّت داشته باشد، نتواند عهده دار شود، این گونه امتحانات و اختبارات را که به انحاء دقیقه بسیار به عمل آمده و هو سبحانه و تعالی یهب ما یشاء و لمن یشاء و له الحمد.

 

برخی اتفاقی را که برای کربلایی کاظم پیش آمده اثباتی بر عدم تحریف قرآن می‌دانند. به عنوان نمونه محی‌الدین حائری شیرازی با توسل به ماجرایی که برای کربلایی کاظم رخ داده بر علیه مطالب ادعا شده در کتاب فصل الخطاب، چنین می‌نویسد:«گذر از مسأله تحریف جز به آنچه به وسیله کربلائی کاظم انجام شد انجام نمی‌گرفت».

 

ویژگیهای منسوب کربلایی کاظم

 

از جمله ویژگی‌هایی که در آزمایش‌های مختلف مشاهده شده:

 

  • بازگویی شماره و مکان قرآن با خواندن آیه
  • خواندن قرآن به صورت وارونه
  • تشخیص عبارات قرآن در میان کتابهای عربی و فارسیبا دستخطهای یکنواخت
  • باز کردن قرآن و نشان دادن مکان آیه تقریباً بدون ورق زدن با هر چاپ قرآنی
  • جستجوی عبارتها و کلمات در قرآن و تعداد و مکان تکرار هر کدام
  • بیان کردن تعداد حروف سوره‌هاو اطلاعاتی در مورد تکرار حرفها و...
  • اطلاعاتی در اسرار قرآن

 

در سال1386 کنگره بین المللی بزرگداشت وی در شهر اراک با حضور علما و شخصیت‌های جهان اسلام و رئیس مجلس شورای اسلامی، وزیر وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی و استاندار استان مرکزی، برگزار گردید.

 

همزمان با برگزاری این کنگره تمبر وی نیز شامل تصویری از او و امام زاده هفتادو دو تن رونمایی شد.

 

در اردیبهشت 1390 نیز مراسم بزرگداشت وی در حرم فاطمه معصومه در قم برگزار شد.

 

گزارش مختصر کنگره کربلایی کاظم ساروقی، اداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی وانجمن آثار ومفاخر استان مرکزی، سخنرانی دکتر حداد عادل رییس مجلس شورای اسلامی: «با این واقعه به خوبی می‌توان مطمئن شد که دامن پاک قرآن از شبهه و شائبه تحریف پاک است کما اینکه در احوال کربلایی کاظم نوشته‌اند که یکی از علمای محترم قم که در باب تحریف قرآن تحقیق می‌کرده و کتابی را از قول حضرت آیت الله مکارم شیرازی نوشته‌است من خواندم، که آن استاد محقق یکی از دلایل خود در اثبات تحریف نشدن قرآن را کربلایی کاظم معرفی کرده‌است».

http://markazi.farhang.gov.ir/introduction-units-forums-roter1-fa.html

http://3pidar.persianblog.ir/

 

 


  
  

سرویس سیاسی جهان‌نیوز ـ جابر سعادتی صدر: مهدی هاشمی فرزند چهارم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی است که در اوج فتنه و اغتشات 88 و در حالی که اتهامات بسیاری متوجه وی بود و سخنان مختلفی در خصوص نقش محوری او در ایجاد و مدیریت فتنه وجود داشت، کشور را به مقصد انگلس ترک کرد.

گذشته از نقشی که مهدی هاشمی در جریان انتخابات سال 84 در میدان رقابت پدر خود با احمدی‌نژاد داشت و بعد‌ها از آن به عنوان تجربه ماندگار خود در صیانت از آراء یاد کرد، شاید بتوان نقطه ورود مهدی هاشمی به جریان انتخابات سال 88 و حوادث پس از آن را در ملحق شدن وی به کمیته انتخاباتی میرحسین موسوی و تشکیل کمیته صیانت از آرا دانست.

اما با اعلام نتایج قطعی انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری و ناکامی میرحسین موسوی، اغتشاشات و اجرای طرح کودتای مخملی با رمز "تقلب" در قالب آنچه مقام معظم رهبری عنوان "فتنه" را بر آن نهاد، کلید خورد و از این مقطع به بعد بود که نقش پررنگ مهدی هاشمی در صحنه‌گردانی این حوادث آغاز شد.

از سوی دیگر با آغاز دادگاه برخی از متهمان فتنه 88 و اعترافات صریح این متهمان در خصوص نقش کلیدی مهدی هاشمی در صحنه‌گردانی و مدیریت اغتشاشات و در حالی که برخی منابع از احتمال دستگیری وی برای بررسی اتهاماتش در دادگاه خبر می‌دادند، مهدی هاشمی در شهریور ماه 88 کشور را به مقصد انگلیس ترک کرد و البته پس از چند روز، این سفر یک ماموریت کاری از سوی دانشگاه آزاد برای سرکشی از واحد‌های این دانشگاه در خارج از کشور اعلام شد؛ ماموریتی که برای بابت آن دانشگاه آزاد حقوق ماهیانه به مبلغ 3200 پوند همراه با 4 میلیون تومان نیز تعیین و پرداخت می‌‌کرد.

اما به دلیل وجود اسناد و مدارک متعدد در خصوص فتنه 88، کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی نیز بررسی این پرونده را در دستور کار خود قرار داد و پس از فراز و فرود‌های بسیار، سرانجام گزارش این کمیسیون درخصوص انتخابات، فتنه 88 و نقش مهدی هاشمی در آن حوادث در دی ماه 90 در صحن علنی مجلس قرائت شد.

در گزارش رسمی مجلس شورای اسلامی بر نقش کلیدی مهدی هاشمی در وقایع پیش و پس از فتنه 88 تاکید شده است. در بخشی از این گزارش با اشاره به نقش وی در انتقال اخبار و اطلاعات از خارج به ایران آمده است: "یافته‌های اطلاعاتی مفصلی وجود دارد که نشان می‌دهد مجموعه نظرسنجی‌های ارائه شده به موسوی از جانب مهدی هاشمی جعلی و با هدف آماده کردن ذهن وی برای طرح بحث تقلب بوده است."

اما با خروج مهدی هاشمی از کشور به مقصد انگلیس که البته بسیاری از ناظران سیاسی از آن به عنوان "فرار" وی از حضور در دادگاه و پاسخ‌گویی به اتهامات یاد می‌کنند، بر دامنه ابهامات و سؤالات درخصوص وی افزوده شد به گونه‌ای که دفتر هیأت امنای دانشگاه آزاد برای کاستن از فشار افکار عمومی و مطالبه اقشار مختلف مردم برای محاکمه مهدی هاشمی و تنها چند روز پس از خروج وی از کشور با صدور اطلاعیه‌ای مدعی شد: "پیرو انتشار خبر سفر آقای مهدی هاشمی در برخی سایت‌ها و خبرگزاری‌ها، جهت روشنگری به اطلاع می‌رساند که مهدی هاشمی، رئیس دفتر هیأت امنای دانشگاه آزاد جهت بازدید و رسیدگی دفاتر و شعبات دانشگاه آزاد اسلامی در خارج از کشور، چندین روز قبل از دادگاه مورخه سوم شهریور 88 به خارج از کشور عزیمت نمودند و قطعاً بعد از اتمام مأموریت سازمانی خویش جهت پاسخگویی به مطالب کذب مطرح شده در دادگاه به کشور بازخواهد گشت."

اما از سوی دیگر با پیشرفت روند رسیدگی به اتهامات برخی از متهمان فتنه 88 در جلسات دادگاه و با اعترافات صریح افرادی نظیر حمزه کرمی؛ مدیر سایت جمهوریت و از مدیران دولت آقای هاشمی، نقش مهدی هاشمی بیش از پیش آشکار می‌شد.

از سوی دیگر، برخلاف ادعای دفتر هیئت امنای دانشگاه آزاد مبنی بر بازگشت سریع وی با پایان یافتن ماموریت کاری، مهدی هاشمی همچنان و با گذشت 2 سال و نیم هنوز به کشور بازنگشته و در عین حال طولانی شدن اقامت وی در لندن و دیدار‌های متعدد وی با چهره‌های مسئله‌دار و معارض بر حساسیت افکار عمومی نسبت به این پرونده افزوده و باعث ایجاد یک مطالبه عمومی گسترده برای محاکمه وی شده است.

اما نکته قابل تامل در خصوص خروج مهدی هاشمی و اقامت وی در لندن، مواضع تامل برانگیز آقای هاشمی رفسنجانی درباره فرزندش بوده که با وجود مطالبه جدی مردم برای بازگرداندن مهدی هاشمی و رسیدگی به اتهامات وی، طی دیداری با جمعی از دانشجویان و در پاسخ به سؤالات و مطالبات آنها در این باره اعلام کرد: "مهدی خیالش راحت است؛ دائما می‌خواهد بیاید ولی من به او می‌گویم نیاید و کارهایش را انجام دهد."

همچنین آقای هاشمی درباره نقش فرزندش در انتخابات و فتنه‌های پس از آن مدعی شد: "من مطمئنم که مهدی در این انتخابات هیچ دخالتی نداشت و در هیچ یک از اغتشاشات و در هیچ نقطه‌ای نبوده است؛ او فقط تنها دخالتی که کرده بود این بود که تجربه خودشان را در کمیته صیانت از آرایی که در مجلس خبرگان خوب جواب داده بود به دیگران انتقال داد وگرنه مهدی ما پول ندارد که به بقیه بدهد."

هاشمی در همین دیدار و در موضعی ابهام‌انگیز می‌گوید: "وزارت اطلاعات اعلام کرده است 2 سال روی پرونده مهدی کار کرده است و وزارت نفت هم گفته مهدی ما مبرا است؛ در آن ماجرا (استات اویل) ... ماجرا این بود که در داخل استات اویل چند نفر بازی در آورده بودند و بین خودشان پول‌هایی را رد و بدل کرده بودند و همه را به گردن مهدی انداخته بودند در حالی که پشت این قضیه اسرائیل بود و می‌خواست ما را خراب کند."

اما این ادعای آقای هاشمی درباره بی‌گناهی فرزندش در پرونده استات اویل و سایر موارد نه تنها هیچ‌گاه از سوی وزارت اطلاعات مورد تایید قرار نگرفت بلکه وزارت اطلاعات با برپایی نمایشگاهی محرمانه برای مسئولان به ارائه برخی از اسناد متقن موجود درخصوص نقش مهدی هاشمی در فتنه 88 و ماجراهایی مانند پرونده‌های نفتی وی از جمله استات اویل پرداخت که البته هیچ‌گاه هاشمی رفسنجانی به این اسناد اشاره و توجهی نکرد و حتی حاضر به بازدید از این نمایشگاه نیز نشد.

البته اگر اظهارات سیدمحمود علیزاده ‌طباطبایی؛ وکیل خانواده هاشمی ‌رفسنجانی مبنی بر اینکه "مهدی هاشمی گفته است اطلاعاتش را به هیچ کس جز شخص آقای هاشمی نداده است" را نیز درنظر بگیریم، حقایق تلخی در مورد سخنان آقای هاشمی مبنی بر بی‌گناهی فرزندش آشکار خواهد شد.

همچنین غیر از این اتهامات، مهدی هاشمی متهم به انجام تخلفات گسترده دیگری شده است از جمله: پولشویی و اختلاس در سازمان بهینه‌سازی مصرف سوخت، عقد قرارداد‌های صوری دانشگاه آزاد با برخی چهره‌های سیاسی در آستانه انتخابات دهم ریاست جمهوری، ارتباط با سفارتخانه‌های انگلیس و عربستان، اختلاس از شرکت مهندسی ساخت تاسیسات دریایی، پرونده استات اویل و ... .

و اما امروز و پس از گذشت 2 سال از خروج مهدی هاشمی از کشور و لندن‌نشینی پرحاشیه وی، زمزمه‌هایی مبنی بر توافق برای بازگرداندن و احتمال محاکمه وی به گوش می‌رسد؛ انتظار افکار عمومی از مسئولان دستگاه قضا این است که دادگاه قاطع و مستقلی همچون دادگاه فساد بزرگ بانکی برای رسیدگی به اتهامات این آقازاده سرشناس تشکیل دهد که در برابر هرگونه اعمال فشاری مقاوم باشد.

خواسته ناظران سیاسی این است که قانون و عدالت اسلامی در محکمه‌ای برآمده از اراده ملت رنج‌دیده و البته استوار و راست‌قامت، در حق مهدی هاشمی اجرا شود و دستگاه قضا در این پرونده هم همانند دادگاه در حال برگزاری فساد بزرگ، اعتماد ملت را جلب و برای همه آقازادگان مختلف عبرت سازی کند.


  
  

 یادمان باشد که چه خونهائی برای آزادی وجب به وجب خاک ایران ریخته شده

بمناسبت سوم خرداد  آزادسازی خرمشهر

[تصویر: ydtuaz5pz2il1hjtfo.jpg]


 
[تصویر: e6vgkxucoqp67uwpzha.jpg]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 





ما نام ، ز نام شهیدان گرفته ایم
جان داده اند و ما همگی جان گرفته ایم

 
 
 
 
 
 
 
 

 یادمان باشد که چه خونهائی برای آزادی وجب به وجب خاک ایران ریخته شده

روحشان شاد و یادشان گرامی

 

خرمشهر را رزمندگان با ایثار و شهادت و نصرت بایتعالی

 

 آزاد کردند و باید مسئولین با همت و تلاش آباد کنند .